من در این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش .
من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش



روزگاری بر درختی تکیه کرده بودم ، ناگهان کبوتری زیبا آمد و گفت چرا اینجا نشسته ای ؟ گفتم میخواهم نامه ای برای یارم بنویسم . گفت بنویس!!! گفتم قلم ندارم گفت از پرم در بیار ، گفتم کاغذ ندارم گفت بر روی پر سفیدم بنویس گفتم مرکب هم ندارم ، گفت مرا بکش و با خونم بنویس
دوست دارم
دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم
دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم
دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم
دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** پول و ثروت
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟
چیزی نگفت******
آهی کشید و سخت گریست!!!!!

خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستانش بر زمین افتاده بود














