بهترين روش و ساده ترين روش
براي درآوردن پول از سايت يا وبلاگ خود
1- اول ثبت نام ميكنيد
2- بعدش كدهاي تبليغاتي را كه به شما ميدهد را در وبلاگ خود قرار ميدهيد
3- و ديگه هيچ كاري نميكنيد
از اين به بعد با كليك بازديدكنندگان روي تبليغات به شما مبلغ 500 تا 800 ريال مي رسد
اگه شما در اين سيستم ثبت نام كنيد و تبليغات را در سايت خود قرار دهيد با
كليك بازديدكننده
روي تبليغات مبلغ 500 تا 800 ريال به شما ميرسد . كه اگر
مجموعه درآمد شما به 25000 تومان برسه به حساب بانكي شما پرداخت ميشه .
براي اطلاع بيشتر و ثبت نام روي عكس پايين كليك كنيد تا به صفحه مربوطه
وارد شويد .
حتما امتحان كنيد .
مطمئن باشيد ارزششو بعد ثبت نام حتما خواهيد فهميدسر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم...
براي خوندن بغيه داستان به ادامه مطلب مراجعه كنيد
ادامه مطلب

یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دخترنابینا بود که یک دوست
پسر داشت . دختر قصهی ما دوست پسرش رو خیلی دوست میداشت
وهمیشه بهش میگفت : اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو
میموندم . یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های خودش رو به
دخترقصهی ما داد . دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه
فهمید دوست پسرش هم نابیناست . دختر قصهی ما که دیگه چشم
داشت و میتوانست همه چیز رو ببینه برگشت و به پسر گفت
دیگه از پیش من برو .
پسر وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد و گفت :
مواظب چشم های من باش .
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا




